تبليغاتX
تابان آستارا
طنز سیاسی اجتماعی فرهنگی هنری ورزشی و غیره!

افسانه‌ای قدیمی در ادبیات آذربایجان وجود دارد که می‌گوید:

آب و آتش و اعتبار، سه دوست صمیمی در جاده‌ای می‌رفتند که آتش می‌پرسد: حال که ما سه یار وفادارهستیم، چکار کنیم وقتی که همدیگر را گم کردیم، بتوانیم پیدا کنیم؟!

آب جواب می‌دهد: هر کجا دیدید آبادانی و سرسبزی وجود دارد، بدانید که من هم آن‌جا هستم.

آتش می‌گوید: هر کجا گرمی و صمیمیت دیدید، بدانید که من هم همان‌جا هستم.

اعتبار می‌ماند که چه بگوید؟! کمی فکر می‌کند و می‌گوید: شما هم سعی کنید مرا گم نکنید که در این‌صورت، هیچ‌وقت نمی‌توانید مرا بیابید.

این افسانه‌ی قدیمی به شکلی بسیار ساده و صمیمی به ما القا می‌کند که «اعتبار» تا چه اندازه اهمیت دارد و چگونه ارزش آن برای انسان‌ها حتا از آب و آتش -این دو عنصر حیاتی-  هم بیشتر است.

بعضی از افراد سیاسی‌ی شهرستان که به خاطر بعضی از منافع و مطامع زود‌گذر و فانی و به راحتی‌ی "آب" خوردن، اعتبار خود را نزد مردم از دست داده‌اند و "آتش" به خیلی از چیز‌هایشان زده‌اند، هم اکنون  با فرافکنی و غیره! می‌خواهند اعتبار از دست رفته‌ی خود را برگردانند،  بدانند و آگاه باشند که هرگز نخواهند توانست در این راه موفق باشند و اعتباری را که نزد مردم داشتند- و از دست داده‌‌اند- دوباره بازگردانند.

 

 

 

نوشته شده توسط تابان هاشم نیا در ساعت 0:28 | لینک  | 

آقا! ما مانده‌ایم؛ چه حکمتی‌در این انتخابات است که مردم در هر دوره باید شاهد چیزهای عجیب و غریبی باشند و بعضی از آن چیزها به قدری باید عجیب باشد که آدم‌ ‌بماند به چشم‌ها و گوش‌ها و عقل خود شک کند! یا به عقل طرف مقابل‌ش...؟! یعنی بعضی از اتفاقات پیش آمده در ایام انتخابات-به خصوص در آستارای ما- این ذهنیت و سؤال را ایجاد می‌کندکه: بعضی از افراد، در پسِ پرده‌ی انتخابات واقعاً به دنبال چه چیزی هستند؟

مثلاً:

یکی؛ پس از ده بیست سال رفاقت و حمایت سرسختانه از رفیق خود، به یکباره از او بریده و به رقیب او می‌پیوندند و در توجیه عمل‌ش می‌گوید: «فلانی این‌کاره و یا آن‌کاره بود، بنابراین من هم از او جدا شدم!» کسی هم پیدا نمی‌شود تا از او بپرسد که: مرد ...حسابی! اگر فلانی، فلان کاره بود، چرا در عرض این همه سال متوجه آن نشدی؟ اگر می‌دانستی و چیزی نمی‌گفتی، پس تو هم دست کمی از او نداری... اگر نمی‌دانستی، پس خیلی باید ساده و [...] باشی که متوجه نشده بودی...

تازه! همین آقا در نظرِ آن یکی آقا- که به تازه‌گی به هم پیوسته‌اند- تا دیروز و تا وقتی که از رفیق شفیق‌ش حمایت می‌کرد؛جرثومه‌ی[...] بود! ولی حالا عزیز و دردانه شده...!

آخرین شاهکار این آقا هم، این می‌باشد که جهت جذب مردم به سمت کاندیدای مورد نظر خود، با التماس به آنها می‌گوید: «به خاطر من بیایید که آبرویم در خطر است! حیثیت من در گروِ این انتخابات می‌باشد!»

می دانید چه چیز این جملات در نظر ما عجیب آمد؟

این که:

طرف؛ فقط به فکر خود و آبروی خودش است. یعنی نه آخر عاقبت کاندیدای مورد نظرش برایش مهم است و نه سرنوشت شهرستان و آدم‌هایش...! فقط خودش و خودش و دیگر هیچ!

این که:

هر طوری می‌خواهد بشود، بشود! فقط کاندیدای مورد نظر آن جناب پیروز شود تا مثلاً آبرویش نرفته باشد.

یازخ شهریمیز!

این افراد بدانند و آگاه باشند که مردم از این رفتار و کردار آنان خسته و آزرده شده‌اند و جواب آنها را در موعد مقررخواهند داد.

پیر و جوان بر خطر از کار تو

شهر و ده آزرده ز رفتـــار تو                  حکیم نظامی  

 

نوشته شده توسط تابان هاشم نیا در ساعت 21:33 | لینک  | 

مقدمه:

هنگامی‌که رفتار اشتباهی نسبت به کسی صورت می‌گیرد، «نفسِ» او در پی‌ تلافی کردن برمی‌آید، اما آدمی با این تلافی کردن، خود را در «چنگال نفس» می‌اندازد و از خدا بیشتر دور می‌‌شود. پوریای‌ولی می‌گوید: نفسِ خود را لعنت کن که دشمن‌تر از نفس، کسی را نمی‌توانی پیدا کنی...

اما هستند کسانی که در برابر تخطی و عمل اشتباه دیگران- با محبت و مهربانی- عکس‌المل نشان می‌دهند و برخلاف نفس، عمل می‌کنند تا بلکه بتوانند یک پله به خدای خود نزدیک‌تر شوند.

موضوع:

عکس‌های خصوصی‌ی نماینده‌ی سابق را - که توسط رقیبان او پخش شده- اکثر مردم دیده و شنیده‌اند. فارغ از اصلی یا جعلی بودن آن تصاویر و این که مقاماتِ مسئول در این زمینه چه رأی و نطری صادر خواهند کرد، از همین الان و خیلی آشکار  می‌گوییم:

به خدا خیلی «چیز» می خواهد که انسان برای رسیدن به قدرت بیشتر، دست به هر کاری بزند!

شکی نی‌ست که پخش‌کننده‌گانِ آن تصاویر، جهت شکستنِ آراء رقیب، دست به این کار زده‌اند. حال، چگونه این عکس‌ها از آلبومِ خصوصی‌ی حاجی ربوده شده، بحث دیگری‌ست. فقط؛ در این گونه مواقع «در» ‌می‌مانیم و نمی دانیم چه بگوییم، وقتی می‌بینیم: چگونه برای رسیدن به هدف، هر عملی توجیه می‌شود و چه راحت آبروی افراد- در راه همان هدف- به بازی گرفته ‌می‌شود.

آیا ما شاهد «غروب انسانیت» در این نقطه از کره‌ی زمین هستیم؟!

استاد همیشه می‌گفت:

خون خود را بریز، اما آبروی کسی را نریز...

ما هم می‌گوییم:

آبروی کسی را اگر در کوچه‌ای ببری، آبروی خودت در شهری می‌رود. بانیان این عملِ غیرِ حرفه‌ای بروند و به نفسِ ناقصِ خود، کمی سختی بچشانند! که به قول خاقانی:

در آفرینش، نفسی اگر بود ناقـــــــــــــــص

ریاضت‌ش به کمالی که واجب است رساند

ز بهر نفس مَکَن جان که بهرِ گردنِ خوک

کسی نبرد زنجیرِ مسجدِ اقصــــــــــــــــــی

و بالاخره:

مادر بت‌ها بـــــــــــــت نفـــــس شماست

زان که آن بت با روان است اژدهـــــاست  مولوی

 

  

 

      

 

نوشته شده توسط تابان هاشم نیا در ساعت 23:34 | لینک  | 

دو میمون به روی شاخه‌ای نشسته بودند و غروب خورشید را نگاه می‌کردند.

یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب، رنگ آسمان تغییر می‌کند؟

میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی‌ماند، گاهی وقت‌ها بدون توضیح باید از واقعیت‌های اطرافت لذت ببری...

میمون اول با ناراحتی گغت: تو فقط به دنبال لذت‌های زندگی هستی و هیچ وقت نمی‌خواهی واقعیت‌ها را با منطق بیان کنی!!!

در همین حال هزارپایی از آنجا می‌گذشت...

میمون اول با دیدن هزارپا از او پرسید: هزار پا! تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت می‌ دهی؟!

هزار پا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام...!

میمون دوم گفت: پس خوب فکر کن! چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی می خواهد!

هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و گفت: خب اول این پایم را حرکت می دهم... نه نه! اول آن یکی را... شاید هم اول بدنم را می‌چرخانم... نه نه! شاید...؟!

هزار پا مدتی سعی کرد که توضیح مناسبی بدهد، اما هر چه بیشتر سعی کرد، ناموفقتر بود! پس با ناامیدی خواست براه خود ادامه دهد که دید نمی تواند! پس گفت:

دیدی چیکار کردی؟! آن قدر سعی کردم توضیح بدهم که حالا دیگر نمی‌توانم راه بروم...!!!

میمون دوم به اولی گفت: می‌بینی؟! وقتی سعی می‌کنی همه چیز را توضیح دهی، اینطور می‌شود...!

و سپس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد...

پائیلو کوئیلو

==========

اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم، خودمان هم باید این پیام را ارسال کنیم.


نوشته شده توسط تابان هاشم نیا در ساعت 13:58 | لینک  | 

پدر بزرگ و مادربزرگ، آنجا خیلی

خوشبخت بودند

به خاطر مشتی گندم، یک 

سیب و یا چند درخت!

آمدند اینجا!

پدر و عمویم بدنیا آمدند 

 

عمّم نیز!!

پدر، عمو را کشت و شد قابیل!

با عمه عروسی کرد و من بدنیا 

 آمدم!

حالا من مانده‌ام به مادرم/

عمه بگویم یا مامان؟!

پ . ن

با تشکر از ارشادات شهرام پوررستم

نوشته شده توسط تابان هاشم نیا در ساعت 0:25 | لینک  | 


چو ضحاك شد بر جهان شهريـــــــــــار
برو ساليان انجمن شد هــــــــــــــــزار

نهان گشت آئين فرزانــــگان
پراكنده گشت كام ديوانـگ
ان

هنر خوار شد، جادویی ارجــــــــــمنـــد
نهان راستي، آشكـــــــارا گـــــــــزنـــد

شده بر بدي دســـت ديوان دراز
به نيکي نرفتي سخن جز به راز

ندانست خود جز بد آمــــــوخـــــــــــتن
جز از كشــتن و غارت و سوخــــــــــتن

چنان بد كه هر شب دو مرد جوان
چه كهتر چه از تخمه ي پهــــلوان

خــورشگر ببردي به ايـــــوان شـــــــاه
همــي ساختي راه درمـــان شــــــــاه

بكشتي و مغزش بپـــــرداخـتي
مر آن اژدها را خورش ساخــتي

پس آئين ضحاك وارونه خــــــــــــــوي
چنان بد كه چون مي بــ‌‌ــــــدش آرزوي

پرستنده كرديش بر پيش خــــــويش
نه بر رسم دين و نه بر رسم كيـــش

فردوسي


 

 

 

نوشته شده توسط تابان هاشم نیا در ساعت 12:56 | لینک  | 

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
بر خیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست                     
عمرخيام 

نوروز همگی پیروز باد

نوشته شده توسط تابان هاشم نیا در ساعت 18:50 | لینک  | 

اگر تنها اندكي واقع بين باشيم، مي‌بينيم كه عدالت هم مثل تمام صفات خوب ديگر، ايده‌آلي ذهني‌ست كه در جهان خارج به شكل كامل وجود ندارد. فرض بر اين نيست كه «جهان حتماً بايد عادلانه باشد» بلكه بر اين است كه «خيلي دلم مي‌خواهد جهان عادلانه باشد». قبول تصور جهاني كه در آن عدل حكفرما نيست همانقدر سخت است كه قبول مرگ پدر براي فرزندش. ولي همان فرزندي كه نمي‌تواند اين واقعيت تلخ را قبول كند، بعد از مدتي تسليم آن مي‌شود. انساني كه در اين جهان ستم‌ي بر او رفته و ازاين ستم، احساس تنهايي و بي‌پشتوانگي مي‌كند، ممكن است نتواند قبول كند كه عدالتي وجود ندارد و ظلم‌هايي كه بر او شده، بي‌جواب مي‌ماند كه اين مسئله به معني وجود عدالت نيست.

اگر مايل هستيد در جهاني زندگي كنيد كه عدالت در آن حكفرما باشد، بايد به جاي خيالبافي‌ها، عمل كنيد. تا زماني كه مردم خود پذيرنده‌ي ستم نباشند، «ستمگري» به وجود نمي‌آيد، يا دست كم دوام نمي‌آورد.

مسئله اين است كه وجود عدالت در جهان الزامي نيست، بلكه به عملكرد من و شما بستگي دارد. اگر «ما» بخواهيم و شايستگي آن را داشته باشيم، عملِ درستِ ما خود، پديدآورنده‌ي عدالت خواهد شد. اما اگر «رمه»‌وار زندگي كنيم، بايد تنها خواب عدالت را ببينيم!

واقعيت اين است.

 

 

 

 

نوشته شده توسط تابان هاشم نیا در ساعت 16:51 | لینک  | 

دقيق و فوري؟!

در اينترنت خواندم: «به تازه‌گي نهضت‌ي در كشور سوئد و از شركت volvo آغاز شده به نام نهضت آهسته‌گي. در اين نهضت، هر پروژه‌اي حداقل دو سال طول مي‌كشد تا اجرايي شود، حتا اگر ايده‌‌ي ساده و واضحي باشد. به عبارت بهتر، پديده‌ي جهاني شدن يا همان گلوباليزاسيون Globalization باعث شده كه همه‌ي ما در جستجوي نتايج فوري و آني باشيم و اين همان چيزي است كه با حركت كُندِ سوئدي‌ها در تناقض است. آن‌ها معمولن تعداد زيادي جلسه برگزار مي‌كنند. بحث مي‌كنند، بحث مي‌كنند، بحث مي‌كنند و خيلي به آرامي كاري را پيش مي‌برند. ولي در انتها اين شيوه به نتايج بهتري مي‌انجامد. به عبارت ديگر هدف اين جنبش...»(بقيه‌ش را خودتان برويد، بگرديد، پيدا كنيد و بخوانيد!)

اما اين كه جنبش و نهضت آهسته‌گي متعلق به سوئدي‌ها باشد، «ما» به شدت شك كرده‌ايم! چرا كه نهضت آهسته‌گي، چندين و چند سال پيش، آن‌هم در آستارا ابداع شده و احتمالن يك يا چند سوئدي آن را از دست «ما» آستارايي‌ها كپي كرده و برده‌اند! شاهدِ «ما» هم «طرح»هايي مانند بندر چندمنظوره، بيمارستان چند صد تخت‌خوابه! سالن ارشاد، سينماي سوخته! استخر سرپوشيده و غيره... است كه نهضت آهسته‌گي سال‌هاست در مورد آن‌ها اجرا مي‌شود. يعني با اين كه ساليان سال است شروع شده‌اند، اما تاكنون به اتمام نرسيده‌اند!

يكي از اين طرح‌ها كه پس از سال‌ها، بالاخره كليد خورده طرح عظيم راه‌آهن آستاراست كه به هيچ وجه دوست نداريم «نهضت آهسته‌گي» دوباره گريبانِ اين طرح‌ را بگيرد! پس لطفن تا مي‌خواهيم «چيز»ي در باره‌ي آن بنويسيم، بعضي‌ها نگويند كه «ما» مخالف اجراي طرح‌هاي ملي در آستارا هستيم!»

وجود راه‌آهن در آستارا نه تنها خواسته‌ي «ما»، بل‌كه از آرزوهاي پدرِ پدرانمان نيز بوده و وقتي چند هفته‌ي پيش، در بعضي از مطبوعات خوانديم كه متوقف شده خيلي تعجب كرديم و تعجب‌مان زماني بيشتر شد كه «جوابيه‌ي اداره‌ي منابع طبيعي آستارا» را در شماره‌ي بعدي همان نشريات خوانديم.

در قسمتي از آن جوابيه چنين آمده بود كه :«...منابع طبيعي در راستاي وظايف حاكميتي خود، درحفظ و احياي منابع طبيعي، مسئوليت‌پذير بوده و جلوگيريِ مقطعي از اجراي بخشي از اين طرح در بعضي از قسمت‌هاي استيل عباس‌آباد، دليلي بر تعطيلي آن ني‌ست و اصلن نبوده، بل‌كه قصد، اخذ مجوزهاي لازم توسط مجري پروژه با مبادي ذي‌ربط بوده و لاغير...!» جوابيه‌ي فوق اين چنين پايان يافته بود:«...در ضمن لازم به يادآوري است كه هم‌كاري‌ها جهت اجراي دقيق و فوريِ پروژه‌ي فوق هم‌چنان ادامه داشته و خواهد داشت.»

از آن جايي‌كه وقتي «ما» تعجب مي‌كنيم، خیلی سؤال مي‌پرسيم! و از آن‌جايي‌كه نپرسيدن را هم خيلي‌خيلي عيب مي‌دانيم، پس آچئق‌آشكار مي‌پرسيم:

- مگر مي‌شود طرح به اين عظمت را، هم دقيق و هم فوري انجام داد؟!

- آيا هيچ كارِ دقيق‌ي در اين دنيا فوري به انجام رسيده است؟

- آيا اگر بخواهيم كاري را دقيق انجام دهيم، فوريت آن كار را منتفي نساخته‌ايم؟

- چرا مجريان اين پروژه‌ در بحبوحه‌ي اجراي كار، بايد متوجه شوند كه با منابع طبيعي مشكل دارند و براي تخريب آن، «بايد» از مبادي‌ ذي‌ربط مجوز بگيرند؟!!(پروژه‌اي كه نهضت آهسته‌گي به‌طور كامل در مورد آن به اجرا در آمده و مجريان به حد كافي فرصت این را داشته‌اند كه در مورد جزييات آن بينديشند!)

آشكارتر اين كه:

مردم منطقه، راه‌آهن را براي پيشرفت و توسعه‌ي خود مي‌خواهند، نه اين كه از بغل طرح‌هايي مثل اين، شاهد از بين رفتن منابع طبيعيِ‌ شهرشان و يا تبليغات براي اين و آن باشند. هر چند كه تا اين‌جايِ كار، اگر براي آنان «آهن» نداشته، براي بعضي‌ها «نان» داشته است!

 

 

نوشته شده توسط تابان هاشم نیا در ساعت 22:3 | لینک  | 

 

پرسيدن يا نپرسيدن؟!

«مسئله اين است!»

حتمن این مَثَل قديمي را شنیده اید که می گوید:«پرسيدن عيب ني‌ست، ندانستن عيب است.» اما در مقابل، جمله‌ي جديدي هم هست كه معتقد است: «ندانستن» عيب ني‌ست، «نپرسيدن» عيب است!نمي‌دانيم كه شما جزء كدام دسته هستيد؟ يعني اين كه «ندانستن» را عيب مي‌دانيد يا «نپرسيدن» را؟! ولي «ما» خودمان نپرسيدن  را خيلي «عيب» مي‌دانيم، چرا كه معتقدیم آدميزاده تا «چيز»ي را نپرسد چه «چيز»ي رامی خواهد یاد بگیرد؟! به همين خاطر است كه «ما» بيش‌تر وقت‌ها در حال پرسش ایم!!! حتا گاهي اوقات، اين سؤال كردن‌ها، كارِ «ما» را به دادگاه و بازپرسي و اين جور «جا»ها هم كشانده است! ولي با تمام اين احوال، «ما» هيچ‌وقت دست از سؤال كردن برنخواهیم داشت! البته بعضي از آقايان(شما بخوانید نماینده آستارا) در مورد بعضي از پرسش‌ها و نوشته‌ها، رفتارهاي عجيب و غريبي از خود بروز مي‌دهند! طوري‌كه "در" می مانیم و "کٌپ" می کنیم که چه بگويیم؟!  

حال براي اين كه ادعای خود را ثابت کنیم چند پرسش دیگر مطرح مي‌نمایيم، به این امید كه سؤال شونده‌ها «جواب» تحويل‌مان بدهند نه «چيزِ» ديگر!

- مسئولان تا چه حد بايد پاسخ‌گو باشند؟ آيا اصلن بايد باشند يا نباشند؟!

- آيا مي‌توان از يك نماينده، هر «چيز»ي را پرسيد؟!(البته نه هر «چيز»ي را... اين را خودمان هم مي‌دانيم!)

- آيا پرسيدن هم مانند انتقاد كردن، «جا»ي خود را دارد؟!

- آيا يك خبرنگار به ازاي چاپ هر مطلبي كه باب ميل نماینده  ني‌ست، حتمن بايد با الفاظ آن‌چناني روبرو گردد؟!

- آيا استفاده از ادبيات آغشته به تهديد و تحقير، شايسته‌ي کسی است که نماینده گی یک شهر فرهنگی را به دوش مي‌کشد؟!

- آيا آن خبرنگار‌‌ صداي آقای نماینده‌ را که پشت تلفن در حال تهديد و تحقير است می تواند ضبط و پخش نماید؟

- آيا كساني كه به نمايندگان فعلي رأي نداده‌اند، حق زندگي و بالندگي را  ندارند؟!

- طرح‌هايي كه در شهرستان نميه‌كاره «ول» شده‌اند، تقصير كدام نمايند است؟!

- طرح‌هايي كه به اتمام رسيده‌اند(يا دارند مي‌رسند) كار كدام يكي‌شان مي‌باشد؟!

- بالاخره نمايندگان قبلي خادم بوده‌اند يا خائن؟!

- آيا دانستن «حق» مردم هست يا ني‌ست؟!

نوشته شده توسط تابان هاشم نیا در ساعت 14:22 | لینک  |